شنبه
يكشنبه
دوشنبه
سه شنبه
چهارشنبه
پنج شنبه
جمعه
شنبه
يك شنبه
دوشنبه
.
.
.

پ.ن: پا شو! لنگ ظهره ها!
سلام. اميدوارم كه تعطيلات خوش گذشته باشه. و جيبها پرپول شده باشه و اقوام شما رو از بحران اقتصادي درآورده باشن!(اصلا چه معني داره شما اينقدر پولكي باشين؟! به قدر كافي اين استاد جهانگير رو اعصاب ما راه ميره از بس هر حرفي ميزنه آخرش به پول ختم ميشه! مثلا ميگه:" فلان جا بايد پول بدي تا بتوني بري تو فلان كارگاه آموزشي شركت كني تا بتوني بعد ازش پول دربياري!" يا " شما كه به زبان جاوا و سي تون مي نازيد و پول ازش درميارين، اينا هم به اين زبان(ladder) مينازن و پول ازش درميارن!" يا "فلان جا بخواين عضو شين بايد پول بدين"يا " فلان پروژه فلان دانشجوم اگه تاييد بشه، كلي پول ازش درمياريم!" يا....استادي به اين پولكي نديده بودم من تا حالا!) ما كه از دست اين مهمونا بار وبنديلو جم كرده بوديم و راهي سفر شده بوديم! ديروز تازه از يزد اومديم. هرچند كه به پاي كاشان نمي رسيد، اما اندكي _فقط اندكي ها! بعضي ها پررو نشن! فاطمه و ليلا و لعيا و مينا وبقيه بروبچ اتاق! اشاره مستقيم نميكنما!_خوشمان آمد. بافت قديمي شهر ديدني بود! جالب است بدانيد كه يزد اولين شهر خشت خام و دومين شهر تاريخي جهان بعد از ونيز ايتالياست. ديدن اين شهر رو بهتون توصيه ميكنم! (البته بعد از كاشون ها!:دي)
از ميان تمام آثارديدني، من بيشتر از دخمه زردتشتيانش(برج سكوت يا برج خاموشان) خوشم اومد. نمي دونم چقدر در مورد دين و آيين زردتشتيان اطلاعات دارين. قصد من توضيح اينها و بحث برسر زرتشت و آيينش نيست. چون فرصتش نيست و فقط به شرح آنچه ديديم و علتهايي كه شنيديم مي پردازم.
دو تا عمارت مدور خشت و گلي كه داخلش هم خالي بود رو بر فراز دو تا كوه تصور كنيد. اين همان چيزي است كه ما ديديم و با وجود ارتفاع كمش تمام كساني رو كه براي ديدنش بالا ميرفتند، به هن و هن انداخته بود. چون شيب بدي داشت و ما مونده بوديم كه اينها خودشون چه طور مردگانشون رو بالا ميوردن. احتمالا خودشون هم وسط راه تلف ميشدن!!:دي نام اين دو دخمه مانكجي هاتريا و گلستان بود كه دخمه گلستان مربوط به دوران قاجاره. زردتشتيان تا حدود چهل سال پيش مردگانشون رو طي مراسم ويژه اي مي آوردند داخل اين دخمه ها تا كركس ها اونا را بخورند. جز دو نفر، بقيه اجازه داخل شدن نداشتند. احتمالا همين دو نفر هم بودند كه در خانه محقري در نزديكي دخمه مامور بودند تا سه شب بعد از آوردن جسد تا بامداد به دخمه نور بتابانند. چون به اعتقاد زرتشتيان، روان شخص درگذشته تا سه شبانهروز در اطراف و بالاي سر جسد مرده در پروازه تا پس از شب سوم به آسمانها پرواز كنه،اين مراسم برگزار ميشد تا سه شب اول بعد از مرگ از تاريكي و تنهايي نترسه. (عده اي ميگن كه كعبه زرتشت در نقش رستم شيراز هم چنين استفاده اي ازش ميشده). در داخل دخمه چاهي به نام "استودان" هست كه استخوانهاي به جاي مانده اجساد رو داخلش مي ريختند تا تبديل به خاك شوند و بعد از مدتي داخل دخمه جارو و ضدعفوني ميشده براي استفاده مجدد. اما دليل اينكه اونها اين شيوه رو براي دفن مردگانشان انتخاب ميكردند چه بوده؟
ما مسلمانان اموات رو در خاك دفن ميكنيم. بودايي ها آتش ميزنند و خلاصه هر مذهبي براي دفن مردگانش يكي از 4 عنصر رو انتخاب ميكنه. زردتشتيان هم باد رو برگزيده اند. در واقع اونها به علت تقدسي كه براي زمين قائلند معتقدند كه نبايد مرده را به خاك سپرد يا سوزاند يا در آب غرق كرد و آنها را آلوده نمود. در نتيجه اين شيوه رو برگزيدند و ميگفتند كه اين طوري بين شاه و گدا و دارا و ندار فرقي نيست(چون در آخر، استخوان باقيمانده همه آنها در چاهي در دخمه ريخته ميشد) و جسد ها به جاي اينكه طعمه كرم ها و موش ها و انگلها بشن، در مقابل آفتاب خشك ميشن و توسط پرندگان خورده ميشن. جالب اينكه بسياري از افرادي رو كه براثر ايست قلبي يا كاهش سطح هشياري مرده مي انگاشتند و مياوردن اينجا، روزهاي بعد بر اثر تحريك لاشخوران زنده مي شدند و به ميان مردم بازميگشتند!
اما اينكه چرا دخمه در چنين ارتفاعي از زمين بوده كه مسئول اونجا اينجوري توضيح ميداد كه علتش براي عدم دسترسي حيوانات وحشي مثل كفتار و گرگه كه لاشه ها رو تكه تكه ميكردند.
اما جايي كه مردگان رو هم دفن كرده بودند خيلي جالب بود. يه محوطه اي شبيه همين دارالسلام خودمون در كاشان يا زيارت محمد هلال در آران. گويا چون نور خورشيد قبله زرتشتيان بوده، بايد سر مرده به طرف مشرق يعني محل طلوع خورشيد باشه. سنگي كه به طور عمودي بر بالاي مقبره هر فرد بود و با "به نام خدا" يا "به ياري اهورا مزدا" شروع ميشد و اغلب زيرش هم نوشته بود:" گفتار نيك،كردار نيك، انديشه نيك". بعد بيت شعري نوشته شده بود . مثلا يكيش كه برام جالب بود:"خوش آمدي به مزارم كه كرده اي يادم... تو بخوان اوستايي تا كني شادم"(مثل ما مسلمانان كه براي شادي روح اموات، فاتحه ميخوانيم. احتمالا مي دونين كه اوستا توسط افراد مختلفي تدوين شده كه بخشيش سروده هاي خود زرتشت هستن(گاتها)) و بقيه اش مثل اشعاري بود كه بر سنگ قبرها مي بينيم: "گلچين روزگار چقدر باسليقه است...ميچيند آن گلي كه در جهان نمونه است...هرگلي كه بيشتر به چمن صفا ميدهد...گلچين روزگار امانش نميدهد" يا جواني كه بر اثر سانحه اي درگذشته بود:"گفتم كه نه وقت سفرت بود چنين زود...گفتا كه مگو مصلحت حق چنين بود"(اين مقبره ايكه اين شعر آخري روش نوشته بود آخرش نوشته بود: تولد:5/8/89...تولد ديگر:8/11/81) بعد هم اسم شخص نوشته شده بود كه اغلب اسامي تو اين مايه ها بودند: رستم اردشير پشوتن،زربانو خسرو خادمي، همايون شاه جهان سيستاني ، مرواريد بهرام كاكلي... ! بعد هم تاريخ فوت و بعد هم:"روانش شاد و بهشت برين جايگاهش باد".

بر سر برخي مقبره ها سبزه عيد هم ديده ميشد و جالب اينكه بر روي حدود 40 درصد مقبره ها ميوه هايي مثل پرتقال و كيوي و انار و هندوانه ديده ميشد كه به دونيم شده بودند. شايد در اين مورد هم عقيده اي داشته باشن!

( گفتم سبزه عيد...ياد سوال بامزه اي افتادم كه فردي از روي ناآگاهي توي آتشكده زرتشتيان كه يكي ديگه از جاهاي ديدني يزد بود از شخصي كه داشت توضيح ميداد پرسيد:"شما عيد نوروز ما رو هم قبول دارين؟"...كه با خنده جمع روبرو شد.)
يه چيز جالب ديگه اين بود كه تقريبا در مركز محوطه بناي بلندي خودنمايي ميكرد. نزديك كه شدم. اشعاري از فردوسي رو به فارسي و انگليسي روش نوشته بودن:"...همه سر به سر تن به كشتن دهيم، از آن به كه كشور به دشمن دهيم...هر آن كو شود كشته زيران سپاه، بهشت برينش بود جايگاه"...حالا فكر ميكنيد اين بنا چي بود؟ مقبره يك شهيد بود! شهيد رستم آذرباد فرزند مهربان. كه در سن بيست و يك سالگي در سال 65 در سقز شهيد شده بود!
يه
چيز جالب ديگه...حتما ميدانيد كه زرتشتيان آتش را مقدس ميشمارند. اما ما كه در
آتشكده زرتشتيان كه بوديم فردي كه فكر ميكنم از زرتشتيان مسئول آنجا بود، توضيح
ميداد كه "ما آتش پرست نيستيم. بلكه آتش را به عنوان نمادي از خلقت خداوند
يكتا، مقدس ميشماريم. ". فكر ميكنم جايي خونده بودم كه به دليل اين كه دليل
عقلي و فلسفي اي براي اين تقديس ندارند، عده اي اونها رو آتش پرست ميگن.
خوب...بستونه
ديگه! اگه علاقمند شدين، بريد درموردشون مطالعه كنيد!
از زرتشتيان كه بگذريم ميرسيم به يه چيز جالب ديگه! با وجود اينكه اغلب ماها وقتي پا به اردكان يا يزد ميذاريم نامي از خاتمي هم در گوشه ذهنمون داريم (اگه يزد رفتين حتما پاتون به شيريني سراي حاجي خليفه هم باز شده. جالب براي من اين بود كه قاب عكس بزرگي بر ديوارش بود كه عكس امام خميني و آقاي خامنه اي و آقاي خاتمي بودند. اينكه بعد از چهار سال اين عكس برداشته نشده بوده براي من جاي تعجب داشت)،اما براي من جالب بود كه در هيچ شهر ديگه اي به جز يزد چيزي كه الان ميخوام بگم رو نديدم: تو خود شهر كه با ماشين دور ميزديم و اغلب كنار آثار ديدني، دو تا بيلبورد بزرگ كنار هم جلب توجه ميكردند: يكي در مورد يك مسابقه بزرگ ملي بود و بزرگ نوشته بود: "دهمين رييس جمهور ايران كيست؟" و مسابقه SMS اي بود. روي بيلبورد كناريش هم گنده نوشته بود: "آيا ميدانيد در دولت نهم اين اقدامات انجام گرفته است..." و يه سري اقداماتي كه در زمينه گردشگري انجام شده رو ليست كرده بودن! و هرجا هم كه ميرفتيم اين دو كاملا كنار هم ديده ميشدند. با خودم گفتم به اين ميگن يك نظرسنجي كاملا منصفانه و بدون هيچ تاثيري بر ذهن مخاطب در اين نظرسنجي و رويدادهاي مهم در پيش رو!
راستي...من نميدونستم مسعود شصت چي هم اردكانيه! اين عكس رو كه مي بينيد توي خانه آيت الله خاتمي كه از جاهاي ديدني اردكانه گرفتم. توي خونه، عكس شخصيتهاي مشهور اردكان از جمله خود خانواده خاتمي ها رو با بيوگرافي اي ازشون بر ديوار زده بودند. من و خواهرم اين رو كه ديديم كلي خندمون گرفت:

اگه ميخواين بدونين اين شخصيت كي هست اينجا رو كليك كنيد.
يه چيز خيلي جالب ديگه تو اردكان قفلهايي بود كه بر سر در يه جايي(امامزاده نبود...نميدونم كجا بود و كي بود ؟) زده بودن:

اين همه قفل..! نميدونم...فقط ميدونم همه اين قفلا يه كليد داره...اون كليدم دست كسيه كه تو دل همه ماها هست! هزار تا قفل به اين ور اون ور بزني يا نزني، اما...به دلت قفل نزن! همين كافيه!
هاا..يه چيز ديگه... من هميشه با خودم درگيري داشتم كه زارچي متشكل از چه اجزايي؟ زار+چي؟ زارچ+ي؟ ز+ارچ+ي؟! تازه فهميدم شهريه نزديك يزد به نام زارچ! اونوقت پسوتد فاميلي زارچي يعني اهل زارچ!(محبوبه! الان درگيريت حل شد؟! راحت شدي؟! از اين به بعد شبا خوابت ميبره؟!!)
+بقيه عكسها رو هروقت، وقت پيدا كردم، توي فليكرم ميذارم!
++آبي باشيد!
حالا اگه براي سفره هفت سين ماهي قرمز نخريده باشيم نميشه از اين ماهي ها بندازيم تو تنگمون؟!

جدي ميگم...چرا در تنگ هيچ كس مثلا ماهي بادكنكي نيست؟!(هان؟ سهراب هم يه همچين جمله هايي داشت؟!)


